تبليغاتX
سیفتال

سیفتال

روزگار خودمو می نویسم

 

مگسی را کشتم/ نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم/ یا که چون اغذیه مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم...!

                                                               زنده یاد حسین خان پناهی


گلدن گلوپ هم که یه حال اسیدی داد به اصغر تو این واویلای سینمای ایران.

دم شما گرم اصغر آقا ، دم شما گرمتر گلدن عزیز.


عبداله جاسبی بعد از نزدیک به ۳۰ سال مدیریت بر دانشگاه آزاد اسلامی، کوله بارشو بست و رفت، راستی سالار تو کی می روی؟


سکه تمام بهار آزادی طرح جدید امروز ۲۸/۱۰/۹۰ به قیمت ۷۴۰ هزار تومان خرید و فروش شد اونم تو این کشور اسلامی! اونم ساعات اولیه صبح، تا شب فعلن خیلی مونده.


برا بار چندم تو جشنواره تئاتر سی ام (امسال) یه کار صحنه ای داریم ، خاطرات جشنواره بیست و سوم که شروع حضور هامون بود به خیر.


مگسی می خواهم که به دور سر من هی چرخد با صدای ویز بالا ، تا که از یاد برم  روزگاری که از او خسته شدم ،روزگاری که پر از دود و غم و تنهایی است، روزگاری که به کام ما نیست، با سیگاری در دست چپم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 8:48 AM  توسط اسلک  | 

 

 

سال نو میلادی مبارک.

۲۰۱۲ تون مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:41 AM  توسط اسلک  | 

 

سرم یه کم شلوغه،یا فکر میکنم که شلوغه و دارم به خودم تلقین می کنم؟! نمی دونم؟!

هر چی سعی می کنم خودمو متقاعد کنم یه چیزکی بنویسم ، دستم به کیبور نمی ره. خیلی چیزا دخیله خیلی،  همین بحث تحریم ها هم بی تاثیر نیست.

رفتم ژیلت بگیرم پیدا نکردم، گفتن تحریمیم گیر نمی یاد ولی یه مارک اومده مال اوایل چینه عالیه!!!! رفتم یه لیوان بخرم گفتن فلان مارک مال فلان کشور بوده و چون تحریمیم دیگه نمیاد ولی همون کار هست با ماندگاری بالا مال وسطای چینه!!!! رفتیم گل بخرم گفتن چون پیازشو وارد می کردن دیگه پیاز نمیا، عوضش مشابه همون گل هست که غنچه هاش کمتر وا میشه مال آخرای چینه، مرغوبه مرغوب،خوب هم بهش آب بدی، هم حرف می زنه هم بندری می زنه!!! بعد همه اینها یه بار رفتم شلوار کردی بگیرم واسه تو خونه، قیمتشو که پرسیدم گفت ۳ تومن. گفتم مطمئنی ؟ گفت آره حرفم نداره، خنک، جادار، مطمئن. پرسیدم مال کجای چینه؟ گفت: مال بین وسط و آخرای چینه!!!

تا اونجایی که یادم میاد فقط کتانی چینی بود که ملت ما ازش استفاده می کردن اونم نه همه مردم. ولی نمی دونم چه ارادتیه که ایرانی ها به چینی ها پیدا کردن که به هرچی دست می زنی می گن چینیه. تازه این وضعیت زمانی اتفاق افتاده که چینی ها مجبور بودن یه فرزند داشته باشن حالا که قانون تک فرزندی هم تو چین لغو شده،خدا به فریاد برسه.

حال شما فکرشو بکن فرش ایرانی، پسته ایرانی، زعفران ایرانی، چای ایرانی( این یه دونه رو خیلی برام مهمه که حتمن ایرانی باشه) جاشونو بدن به چینی،  چه شود؟!


دیدی مخم نمی کشه بیشتر بنویسم، پس همین بس که بدونین زنده ام.


نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد                                                                    حافظ


کیم هم رفت ، قیفی جان تو کی می روی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 3:43 PM  توسط اسلک  | 


این شعر که در زیر می‌آید از بهرنگ قاسمی است.


دلیلِ نیامدنت

از این دو حالت خارج نیست

یا نمی‌‌خواهی‌‌ام

یا ...

یا ابوالفضل!

یعنی‌ نمی‌‌خواهی‌‌ام؟!


ما که 26 آبان نیستیم ، و آنجا هم که هستیم سرمان حسابی شلوغ است ولی شما بدانید ما هستیم ولی آنجا. بودنمان هم آنجا برای امری است، امر مهمی است که اینجا نمی توانیم باشیم. خلاصه 26 آبان ما آنجائیم شما در جریان باش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 2:5 PM  توسط اسلک  | 

وقتی ما در یک شهر زندگی می کنیم، شهر نشینی را برای خود تعریف می کنیم اما گویا به جای این کار در حال رفتار قبیله ای هستیم. در واقع از امکانات یک شهر استفاده می کنیم اما رفتار شهری زیاد بر ما تاثیر نگذاشته است.

این چند خط بالا  تو روزنامه فرهیختگان  روز 10 آبان به نقل از محمد چرمشیر با عنوان تئاتر پزشک شهروند است در صفحه آخر اومده بود که بعد خوندنش دیدم حرف مغز و میجیک داریه شما هم در جریانش باشید بد نیست.

شاید برا شما هم پیش اومده باشد تو ترافیک، پشت چراغ قرمز،رانندگی، تو صف اتوبوس یا نونوایی،تو بانک و خیلی جاهای دیگه رفتارهایی از بعضی آدمها که بعضن شخصیت های موجهی دارن سر میزنه که آدمو به فکر فرو می بره. همون حرف بالاست که امکانات ما شهریه ولی رفتارمون نه.


مکتب تهران جایه که جلال تهرانی فارغ از همه هیاهو های روز تئاتر اومده واسه خودش یه عده آدمو در رشته های مختلف هنری تئاتر، موسیقی، کاریکاتور، سینما و ... جمع کرده و داره تو بحث آموزش واسه خودش کار می کنه، تو نشر هم یه حرکت هایی کرده که مطمئنن در آینده بیشتر ازش خواهیم شنید . یعنی داره سعی می کنه نقش خودشو تو هنر این کشور از یه مسیر دیگه غیر از به صحنه بردن تئاتر ایفا کنه.


یه استاد داشتیم دوره دانشجویی آدم خوش صحبتی بود و من  از اونجایی که دوره تحصیلم کار هم می کردم کم و بیش کلاسها رو می پیچوندم ولی استاد جمالو را با توجه به مباحث مطروحه در کلاسش سعی می کردم نپیچونم. یه روز حرف این شد که هر فرد تو جامعه موظفه حقوق دیگران رو رعایت کنه و سعی کنه خارج از مقررات عمل نکنه. من که اون موقع جوانتر بودم باهاش مخالفت کردم و گفتم من رعایت کنم دیگران نمی کنن و دودش تو چشمم میره پس من هم ناچارم رعایت نکنم.اون گفت اگه همه مثل شما فکر کنن که سنگ رو سنگ بند نمی شه ، خلاصه باید از یه جا شروع بشه. منم تو دلم می گفتم چرا من اول شروع کنم ؟


اینا چه ربطی به هم داشت؟

من به این نتیجه رسیدم که هر کسی نقش خودشو تو این جامعه داره.  و دیگه مثل تو کلاس دکتر جمالو فکر نمی کنم، من رعایت می کنم و از دیگرانم می خوام که رعایت کنن چون هر کسی نقش خودشو داره.

حالا اینجوری هم نیست که هر کسی هر خاکی خواست تو سرش بریزه سکوت کنم، نه. ولی سعی می کنم اگه کسی دزدی کرد دلیلی  بر دزدی من نباشه، اگه از کارش دزدید من از کارم ندزدم، اگه اخلاقیات رو زیر پا گذاشت من نزارم. اگه دروغ گفت من نگم و الا ماشالا کارهای بد دیگه اگه کرد من نکنم.


در خانه ی من عصر غم انگیز بدی است

در پشت بهارها چه پائیز بدی است

از مهر محبت شما می ترسم

ثابت شده است عاشقی چیز بدی است!!

مهدی موسوی


حرف دارای مغز و به درد بخور و قابل تعامل رو بعضی از گیلک ها می گن مغز و میجیک دار.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 0:0 AM  توسط اسلک  | 



جاده ها را دوست ندارم
ترانه های آدم را غمگین می کنند
گاهی کنارم هستی
می بینمت
اما مرا به فرودگاه می کشانند تا پشت شیشه منتظر نیامدت باشم
... الکی اشک آدم را در می آورند
دیگر پای حرف هیچ کدامشان نمی نشینم
این جاده ها
آدم را ساده که فرض کنند
کیلومترها دروغ می گویند                                                                                              علیرضا بندری

از اين همه نت
که در جهان جارى ست
تنها
صداى قدم هاى تو جاذبه داشت
... اين روزها ترديد دارم
تو رفته اى يا من کر شده ام؟                                نیما تابنده

 چون با نیما تابنده مدت بیشتری رفیقیم فونتش بزرگتره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 12:51 PM  توسط اسلک  | 

من الان تو این فصل پائیز دلم یه جای گرم تو یه کلبه جنگلی زیر پتو مشرف به یه منظره وسیع مثل یه دشت بزرگ می خواد که یه بخاری هیزمی هم کنارم روشن باشه و گرماش بخوره به صورتم و سکوت باشه و سکوت .
تنها صدا هم صدای ترکیدن کرم های توی چوب باشه که دارن حسابی تاوان پس می دن واسه سالها حضور تو وجود یه درخت و بعد تو مجبور باشی چشاتو تنگ کنی از شدت گرمای بخاری که از پشت دیواره آهنی داره می خوره به صورتت و صورتتو بخارونی و یک کام عمیق از سیگارت بگیری و خاکسترشم از لای سوراخهای در بخاری بتکونی همون تو که اضافه بشه به خاک همه سوخته ها ی جدید و قدیم. بعد آروم آروم از زیر پتو در بیای و بری سراغ ماشه و از زیر اون چوبهایی که خاکستر شدن و ذغالهایی که از سرخی برق می زنن سیب زمینی رو بکشی بیرون و کم کم این دست اون دستش کنی تا یه خورده خنک بشه  و بشه تو دس نگه داشت و بعد آروم آروم پوستشو بکنی و با نمک و فلفل زیاد در حالی که حاضر نیستی یه نوک سوزنشو به کسی تعارف کنی همشو یجا بکونی تو دهنت و از شدت گرما و فلفل زیاد تمام دهنت بسوزه و تا مرز خفگی پیش بری ولی کسی نباشه بهت بگه چه گهی داری میخوری آدم ان؟ مگه می خوان بگیرن ازت؟ بی هیچ توجهی به جهان و گذر زمانش، بی هیچ توجهی به اتفاقات روی این کره خاکی ،خالی از هرگونه فکر . وای وای وای وای فقط این پائیز لعنتی باشه، یه منظره وسیع رو به دشت باشه، یه گونی تا خرتناق سیب زمینی اق قلا هم باشه و یه دل سیر بی تفاوتی.


معمر هم رفت، با این جمله رفت" مگه من با تو چه کردم؟"
شاید خیلی ها ندانند که چه ها کرده اند و دارند می کنند، پس کی می فهمند؟
به قول دوستی معمر برای من و تو که از بیرون به لیبی نگاه می کنیم آدم جالب و بامزه ای بود ولی آیا برای مردمان لیبی هم اینگونه بود؟
راستی تو کی می روی؟


زیباست پائیز
اما فقط
برای تنها قدم زدن.

فصل دیگری بیا!                                                                                                رضا کاظمی

تو یکی از کارای محمد یعقوبی(خشکسالی و دروغ) یه جا نقل میشه (البته اگه اشتباه نکنم) که داریوش اول تو یکی از دعاهاش می گه: اهورا مزدا به این کشور میا داد خشکسالی، دروغ و دشمنی.
منم از اون وام می گیرم که خدایا میا داد ولی حالا که دادی بگیر این سکان کشتی رو از این افراد نادان، نالایق و تازه به دوران رسیده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 1:14 PM  توسط اسلک  | 

وقتی هفت خوان رستم رو برا گرفتن وام خودرویی که قبلاً هفتاد میلیون ریال بوده و الان بیست میلیون ریال از تهش زدن (البته نمی دونم واسه چی) طی می کنی و به جای شصت ماه بازپرداخت باید تو سی و شش ماه تصفیش کنی اونم با 17 درصد سود و قسط ماهی یک ملیون و هشتصد هزار ریال، اول یاد سه هزار بیلاخ طلایی برای هفتاد میلیون نفر می افتم و بعدش یاد معمر قذافی که کجاست که ببینه ؟! ممد نبودی ببینی چی فکر می کردیم چی شد!؟ بعد این همه سال هنوزم اسیره، نه آبادان آباده، نه خرمشهر خرم. من همیشه فکر می کردم که این بنده خدا محمد قذافیه نه معمر، البته چون تو فیلم محمد رسول الله، نه ببخشید تو فیلم عمر مختار آنتونی کوئین بازی می کرد و گویا آنتونی کوئین بابا بزرگ قذافی بوده فکر می کردم اسمش باید محمد باشه ولی هرگز فکرشو نمی کردم که داشتن پارتی تو این مملکت حتی از داشتن پدر مهمتره ، انقدر مهمتره که حتی شنبلیله هم تو قورمه سبزی اینقدر تاثیر نداره. چقدر دلم می خواد بی خیال همه فکرهای این روزها بشم و همه چیز رو هدایت کنم به سمت چپ و برم چهارسو کار محمد یعقوبی، زمستان 66 رو ببینم. مثل همین بنده خدا که رفت، آقای خاوری رو می گم، رفت کانادا ، البته رفتنش بی حکمت نبوده ، تو این وضع قیمتی طلا و دلار سر به روی شانه های مهربانت می گذارم.

چقدر خوب می شد که آدم مجبور نبود این همه فشار رو یکجا تحمل کنه، نه که فکر کنی کم آوردم نه، من پوستم خیلی کلفت تر از این حرفاست ولی بعضی وقتا یه جاهایی فکر می کنم دیگه دوست ندارم کلفت باشه، دیگه دوست ندارم تحمل کنم، دیگه دوست ندارم ادای آدمهای با تجربه و سخت کوش و قوی رو در بیارم.آقا اصلن چه ایرادی داره آدم یه بارم هم که شده کم بیاره ببینه اصلن کسی هست که بیاد دست آدمو بگیره؟ کسی هست که به فکر آدم باشه؟ واقعن دیگه خسته شدم به خاطر چیزهایی که حق مسلم منه، تو این مملکته بلبشو باید بجنگم. تمام جوونی رو تا 40 سالگی بجنگی بعدش دیگه دندون نداشته باشی از خوردن یه تیکه گوشت لذت ببری چه فایده داره؟ آرامش نداشته باشی چه فایده داره؟

بابا شما که دارین می خورین، می برین، می رینین به این مملکت دیگه چه مرگتونه؟ بزارید ما هم زندگیمونو بکنیم.

دیدیم خونه گرون شده و خونه دار شدن رویاست گفتیم اجاره نشینی رو که ازمون نگرفتن ،مستاجر می شیم. اجاره نشینی رو شروع کردیم دیدیم سرسام آوره گفتیم فوق فوقش میریم تو چادر زندگی می کنیم این همه خاک خدا. دیدیم طلا شده فلان قدر گفتیم مجبور که نیستیم مهریه زن سابقمونو بدیم نهایتش می ریم زندان یا واسه عیالمون تو روز عروسی به جای سرویس طلا، طلا هندی می خریم ، کیه که بفهمه. همه چیز که مادیات نیست. گفتیم علی وار زندگی می کنیم و برای سلامت بدن گوشت قرمز و گوشت زرد و گوشت سفید و خلاصه گوشت هر جنبنده ای رو از لیست غذایی مون حذف می کنیم و می گیم گور بابای کبد که می خواد از خوردن شب و روز تخم مرغ بپکه. بابامدیر، رئیس، بی پدر و مادر، تخم مرغ نخوریم چه گهی بخوریم؟ آخه 350 تومن هم واسه یه چسه تخم مرغ که پنج تاشم گوشه دل آدم رو نمی گیره شد قیمت؟ شد جواب زن و بچه؟  تو روح هرچی آدمه تخم مرغ نخری که تخمشم نیست تخم مرغ فقط تو شیش ماه چهار برابر بشه . ای تو روحت که نمی تونی خودتو جمع کنی، خونتو کنترل کنی اومدی واسه هفتاد ملیون نفر تصمیم می گیری. ای تو روحتون که با بی خردی و ناتوانی تون دارین به این ملت خیانت می کنید.


پ.ن: تا حالا به این فکر کردین سه هزار میلیارد 12 تا صفر داره ؟

0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0





+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 9:30 AM  توسط اسلک  | 


با هم که قدم می‌زنیم

حسودی‌اَش می‌شود آفتاب
نه که هیچ‌گاه
قدم نزده است با ماه
                    ! 

تکه شعری از رضا کاظمی










 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 2:53 PM  توسط اسلک  | 

جلوم ایستاد و درب 206 سفیدش را وا کرد، گفت: لطف می کنید یه هفت صبح به من بدین؟ نگاهی با اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم با من است نگاهش کردم، گرد سفیدی به موهایش نشسته بود. 45 ، 46 را شیرین داشت و عصای روی صندلی شاگرد و دنده اتوماتیک ماشین نشان می داد پاهایش یاریش نمی کنند ولی شکسته نبودند، مدلش اینطوری بود.

پرسیدم: جان؟

گفت: یه هفت صبح می خواستم.

گفتم:[ متعجب و سوالی ] هفت صبح؟ [ گیج با خودم ] بله هفت صبح! [ تازه دوزاریم افتاد ] آهان هفت صبح، چرا که نه.

چه کار سختی بین این همه عنوان روزنامه! در خیل عظیم روزنامه خوان های سر صبح که قطار ایستاده بودند و جیکشان هم در نمی آمد و مثل چی جلوی روزنامه ها سد شده بودنند و از آن محافظت می کردنند  با هزار بدبختی روزنامه هفت صبح را برداشتم و سمتش دراز کردم.

گفت: لطف می کنید ببینید قیمتش چند؟

نگاهم از رویش گرفته شد و به بالای صفحه، هم آنجا که قیمت را می زنند چرخید.

200 تومان

با شرمندگی در چشمانم خیره شد گفت ناراحت نمی شید بگم اینو بدین به ...

با لبخند در چشمانش خیره شدم ، گفتم نه آقا این حرفا کدومه و دو تا صد تومانی که زیاد هم نو نبود ند را  از دست راستش گرفتم و روزنامه را به دست چپش دادم ، خندان تشکر کرد و درب را بست و رفت.

آری هفت صبح امروز بود که من رفتم به سمت دکه و مثل همان هایی که هر روز صبح روزنامه می خرند گفتم یه هفت صبح و دویست تومان را به پسرک دکه ای دادم.

هوای صبح اواسط شهریور خنک بود و ابرهای آسمان بغض کرده بودنند، به گمانم می خواستند ببارند. آه چه صبح خوبی، آه چه حس خوبی ، راضی و خوشنود با چتری سیاه با دسته ای بزرگ، آنهم خیلی بزرگ مسیر پیاده رو را گرفتم  و تا جا داشت قدم زدم، پرواز کنان در انتظار باران قدم زدم.


پ.ن: دلم لیلاکوه می خواد اونم نا این پایین پایینا، اون بالای بالا، وسط درختا، نزدیک دکل. با هیزوم آتیش درست کنی و دوره کتری رو گل بمالی، آب چشمه رو جوش بیاری و باهاش چایی که با دست(نوع سنتی) خشک  شده رو دم کنی و در سکوت یه چایی بخوری. الان دلم یه همچین چیزی می خواد.

پ.ن: هزار وعده خوبان یکی وفا نکند.

پ.ن: اخیرن زدم تو کار گل و گیاه، هرجا از گلی خوشم میاد یه شاخشو می گیرم میارم میزارم تو آب بعد که ریشه داد می کارمش تو گلدون.الان هفت هشت تا گلدون دارم. مرهم کوچیکیه برا نه سال دوری از طبیعت شمال.

و به قول محمد شمس لنگرودی:

میخواستم جهان را به قوارهی رؤیاهایم در آرم

رؤیاهایم به قوارهی دنیا در آمد.»


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:1 AM  توسط اسلک  |