جلوم
ایستاد و درب 206 سفیدش را وا کرد، گفت: لطف می کنید یه هفت صبح به من بدین؟ نگاهی
با اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم با من است نگاهش کردم، گرد سفیدی به موهایش
نشسته بود. 45 ، 46 را شیرین داشت و عصای روی صندلی شاگرد و دنده اتوماتیک ماشین نشان
می داد پاهایش یاریش نمی کنند ولی شکسته نبودند، مدلش اینطوری بود.
پرسیدم:
جان؟
گفت: یه
هفت صبح می خواستم.
گفتم:[ متعجب
و سوالی ] هفت صبح؟ [ گیج با خودم ] بله هفت صبح! [ تازه دوزاریم افتاد ] آهان هفت
صبح، چرا که نه.
چه کار
سختی بین این همه عنوان روزنامه! در خیل عظیم روزنامه خوان های سر
صبح که قطار ایستاده بودند و جیکشان هم در نمی آمد و مثل چی جلوی روزنامه ها سد شده بودنند و از آن محافظت
می کردنند با هزار بدبختی روزنامه
هفت صبح را برداشتم و سمتش دراز کردم.
گفت: لطف
می کنید ببینید قیمتش چند؟
نگاهم از
رویش گرفته شد و به بالای صفحه، هم آنجا که قیمت را می زنند چرخید.
200
تومان
با
شرمندگی در چشمانم خیره شد گفت ناراحت نمی شید بگم اینو بدین به ...
با لبخند
در چشمانش خیره شدم ، گفتم نه آقا این حرفا کدومه و دو تا صد تومانی که زیاد هم نو
نبود ند را از دست راستش گرفتم و روزنامه را به دست چپش دادم ، خندان تشکر کرد و درب را بست و رفت.
آری هفت
صبح امروز بود که من رفتم به سمت دکه و مثل همان هایی که هر روز صبح روزنامه می
خرند گفتم یه هفت صبح و دویست تومان را به پسرک دکه ای دادم.
هوای صبح
اواسط شهریور خنک بود و ابرهای آسمان بغض کرده بودنند، به گمانم می خواستند
ببارند. آه چه صبح خوبی، آه چه حس خوبی ، راضی و خوشنود با چتری سیاه با دسته ای
بزرگ، آنهم خیلی بزرگ مسیر پیاده رو را گرفتم و تا جا داشت قدم زدم، پرواز کنان در انتظار باران قدم زدم.
پ.ن: دلم لیلاکوه می خواد اونم نا این پایین پایینا، اون بالای بالا، وسط درختا، نزدیک دکل. با هیزوم آتیش درست کنی و دوره کتری رو گل بمالی، آب چشمه رو جوش بیاری و باهاش چایی که با دست(نوع سنتی) خشک شده رو دم کنی و در سکوت یه چایی بخوری. الان دلم یه همچین چیزی می خواد.
پ.ن: هزار وعده خوبان یکی وفا نکند.
پ.ن: اخیرن زدم تو کار گل و گیاه، هرجا از گلی خوشم میاد یه شاخشو می گیرم میارم میزارم تو آب بعد که ریشه داد می کارمش تو گلدون.الان هفت هشت تا گلدون دارم. مرهم کوچیکیه برا نه سال دوری از طبیعت شمال.
و به قول محمد شمس لنگرودی:
میخواستم جهان را به قوارهی رؤیاهایم در آرم
رؤیاهایم به قوارهی دنیا در آمد.»