گلایه دوباره
ای خدا دلگیرم ازت دوباره
فقط همین چند هزار باره.
ای خدا دلگیرم ازت دوباره
فقط همین چند هزار باره.
ای خدا دلگیرم ازت
همین.
چیز جدیدی برای گفتن ندارم، اگر داشتم می گفتم.
بهترش این است که بگویم: حالا ندارم.
سال خرگوش است و شاید بهتر از ببر باشد ولی خودمانیم، مثل اینکه همه چی دارد آب میرود.
فقط خدا خدا می کنم که قوت غالبمان از تخم مرغ و سیب زمینی به هویج پخته نرسد که اصلن دوست ندارمش ولی بعید هم نیست برسد با این وضع.
نود خوبی برای دوستان آرزو می کنم و یک پیشنهاد : تا هشتادو نه تمام نشده از چیز هایی که دارید لذت وافی و کافی ببرید، آری از همین چند روز و همان چیز اندک.
...و پایانی نیست حسرتهایمان را .
۱.قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
۲.بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
۳.به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
۴.ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
۵.عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
۶.بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
۷.کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
۸.مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
۹.روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
۱۰.دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
۱۱.کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
۱۲.شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
۱۳.گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
۱۴.در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
۱۵.از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.
جان به در بردن
حدیث ِ جانکندن ِ مرغ ِ بیسر است حکایت ِ من. آب در قابلمه میجوشد و تو، خونین بال و دل، در حیاط، پرپر میزنی. آنها میخورند که دفع کنند. بگذار بخورند. دیگر غم ِ دیوار نداری، و پرواز ِ کوتاهت، شرمسارت نمیکند. تو از پرواز کردن پرواز کردی. بگذار بخورند.
عیسا گفت: بنوشید این خون من است بخورید این گوشت من است. این را گفت و از دیوار ِ حقیر ِ صلیب، پرواز کرد
همچون مسیح بیخانمان
قفس حق ِ پرنده نیست / و مزد ِ پرواز این بذر ِ حقیرانه نه! / با این همه / پرنده را قفسی هست و/ فرزند انسان را آشیانهای نه!/
میآیی
لب میدهی
در آغوش میگیری و میروی
نیا
لب نده
در آغوش نگیر
که نروی " علیرضا روشن"
تلوزیون های خانه ها مان را هرچه سریع تر بسوزانیم و فرار بسوی آگاهی یا آزادی را آغاز کنیم.
چندی پش قبل از شروع جام ملتهای آسیا تلوزیون خانه سوخت و بنده برای دیدن بازی های ایران حسابی درب در شدم . تو شرایط مستقل این چند سال همه میومدن خونه ی تو واسه فوتبال و شیطونی و... و پاتو تا هرجا که می تونستی و می رسید دراز می کردی و پوست تخمه رو هر جا دلت می خواست پرت می کردی و سیگار هم که کشیدنش درشرایط استرس زا نقل و نباته مجلس بود و از آن مهم تر هر چه دل تنگت می خواست (منظور همان فحش های کشدار است) به آنهایی که تر می زدنند میدادی. ولی در خانه اقوام یا دوستان مثل یک آقا باید می نشستی روی مبل و از دراز کشیدن و سیگار و تخمه و... هم خبری نیود، بخش مهم دیدن فوتبال هم که برای خالی کردن است واگر استودیوم رفته باشی می دانی چه می گویم (همان عربده زدنو فحش و اینا دیگه)کلن حذف به قرینه معنوی می شد.
بگذریم، با این سوختن حسابی دستمان ماند در پوست گردو. ایران هم به سلامتی در بازی چهارم حذف شد و چاره ای نبود و باید وقت خانه بودن مثبت می گذشت. اوایل بیشتر سرم رابا آشپزی گرم می کردم و ظرفها هم دیگر روی سینک ظرفشویی به تلی از کوه تبدیل نمی شدند. بعد که کمی جلوتر رفتیم خانه اعم از توالت ، حمام ، آشپزخانه ، در ، پنجره و ... مثل نقره برق می زدند و موجب تعجب همگان شده بود ولی با انجام دادن همه کارها در روز، باز کلی وقت اضافه می آمد و این شد که بدون هیچ فشاری به سمت مطالعه 3-4 ساعت در روز کشیده شدم و سرانه مطالعه کشور درعرض یک ماه دو برابر شد. نشان به آن نشان که بنده در مدت زمان یه ماهه تونستم دو تا مجموعه از سلینجر و رویای بابل براتیگان رو تموم کنم. پس تلوزیونهای خانه را برای بالا رفتن سرانه مطالعه بسوزانیم و در آتششان بیفکنیم.