اتفاق در باجه شماره هفت
م اه که داره به پایانش نزدیک میشه همه بچه های اداره از اونجایی که کفگیرخورده ته دیگ، گوش به زنگ نشستن و منتظرن یکی از در بیاد تو و بگه حقوق ها رو ریختن تا اونا هم اول به بهانه حقوق و بعدش بهانه از زیر کار در رفتن، چند دقیقه برن حقوق بگیرن و یه ساعتی برن دور بزنن و آزادانه واسه خودشون بگردن و تو دلشون بگن ک و ن لغه کار.
من نمی رم، نه اینکه نخوام برم. قبلنا می رفتم یه حس خوبی به آدم می ده. می ری همه اونایی که کفگیرشون مثل تو خورده ته دیگو می بینی. دخترای جوون ، پسرای جوون خلاصه می فهمی هستن آدمهایی که مثل تو دارن تو این مملکت مجانی کار می کنن و این تا حدودی باعث دل گرمیت می شه. بیشتر کارمندا دلشون به همین اتفاقهای اخر برج خوشه . دلیل نرفتنم هم به اینجا برمی گرده که بنده اون زمان که ازم پرسیدن دوست داری دفترچه ای حقوقتو بگیری یا بریزیم به کارتت گفتم بریزین به کارتم. کف دستمونم که بو نکرده بودیم بدونیم یه ساعت پیچ داره از کفمون می ره.
امروز که بچه ها رو دیدم دارن می رن بانک، دلم خواست، گفتم منم میرم بیرون، تو این فاصله یه سری میزنم به امید (یکی از دوستام) گپی می زنیم و یه بادی هم به کلمون می خوره و تحمل جری که داریم می خوریم هم راحت تر می شه. آقا رفتم دیدم امید نیست. از همکارش پرسیدم کجاست؟ گفت: رفته بانک.
گفتم مثل اینکه بانک ما رو طلبیده چاره ای نیست باید رفت.کله رو انداختیم پایین و راهو کج کردیم سمت بانک. از در خیابون وارد بانک شدم، خیلی ها بودن ولی از امید خبری نبود .معلوم شد آقا از اون ...هاست. احتمالن به بهانه بانک داره یکی از کارای عقب افتادشو پیگیری می کنه یا رفته دانشگاه.
ما هم گفتیم این همه راه اومدیم تو بانک همه هم که مارو دیدن و سلام علیک کردیم ضایعس برگردیم. خلاصه چاره ای نبود نشستیم رو یکی از این صندلی ها و خیره شودیم به روبه رو و رفتیم تو فکرو خیال. تو حال و هوای خودم بودم دیدم بغل دستیم یه کوچولو زد بهم، حواسمو جمع کردم و برگشتم طرفش که ببینم چی میگه گفت شمارت چنده؟ منم که خیلی جا خورده بودم گفتم صفر نهصدو دوازده .... گفت نه منظورم شماه نوبتته اون چنده. بغض تو گلوم گیر کرده بود، با اشکی که بی اختیاراز چشام سرازیر شده بود، تو چشاش خیره شدم گفتم هیشکی بهم شماره نمی ده، هیشکی منو دوست نداره ، من شماره ندارم. اونم دلش برام سوخت و یه تیکه کاغذ داد دستم و گفت بگیرش بعدی تویی. تو این هاگیر واگیر که یه پسر بهم شماره داده بود و حسابی گیج شده بودم خانومی گفت شماره پانصدو شصدو سه به باجه دو.
پسرجوان که هیچ شباهتی به دختر ها نداشت گفت: برو دیگه
گفتم : کجا برم؟
گفت:شماره تو رو خونده
گفتم :برنده شدم؟
پسرجوان که داشت از عصبانیت منفجر می شد گفت: نه عزیزم مگه تو کار بانکی نداری؟
گفتم:نه
گفت: پس واسه چی اومدی بانک؟
گفتم: اومدم دنبال امید .
پسر که خیلی از دستم عصبانی شده بود و فکر می کرد دیوانه ام، شماره رو از دستم قاپید و در حالی که می شد فهمید زیر لب می گوید دیوانه به سمت باجه دو حرکت کرد. خب اون بنده خدا نمی دونست من امدم بانک دنبال امید.
من با تشری که جوان بهم
زده بود حواسمو جمع کردم و با جدییت کامل روبه رو رو نگاه کردم. حواسم رفت پیش
دختر جوانی که آمد و در باجه هفت روبروی متصدی بانک که او هم جوان بود نشست . با نگاه
های زیر زیرکی متصدی می شد حدس زد که از دخترک خوشش آمده و می خواهد سر صحبت را با
او باز کند ولی دست دست می کرد و خیل عظیم آدمهایی که روبه رویش نشسته بودند و با
دقت او را نگاه می کردند و تمامی اقداماتش را موشکافانه بررسی می نمودنند را در
ذهنش مجسم کرد و شرم کرد که لبخندی بزند و چیزی جز برداشت می کنید؟ یا واریز می
کنید؟ از او بپرسد. اینجا بود که خندیدم بلند هم خندیدم جوری که همه به من نگاه
کردند. آن جوان عصبانی که
به من شماره داده بود دیگر مطمئن شده بود دیوانه ام. خندیم به هرچی کارمند
بانکه، به متصدی باجه هفت و به اینکه حتی نمی توانی دماغت را تمیز کنی و
هر نقطه از بدنت را که خارش گرفت بخارانی، بخندی و ...
چه حس بدی است وقتی مثل متهم ها نشسته ای و همه بعنوان قاتل به تو نگاه می کنن و منتظری قاضی حکم اعدامت را هر چه زودتر صادر کند تا از شر این نگاه ها خلاص شوی. وقتی دخترک بلند شد که از بانک خارج شود نگاه خواهنده متصدی را دیدم که دخترک را دنبال می کرد و به خودش لعنت می فرستاد که چرا بهش نگفتم چرا من اینقدر بزدلم .نهایتش شاکی می شد و می گفت کثافت بی شعور رئیس اینجا کیه و خونه پرش یک توبیخ کتبی بود لای پرونده، تمام . با خودش گفت دیگر نه نگران نگاه مردمان روبرو خواهم بود و نه توبیخ لای پرونده و با خودم عهد می بندم انقدر دکمه نوبت دهی را فشار دهم که ماه آینده وقتی حقوق ها رو ریختن قرعه اش بنام این باجه بیفتد.باجه هفت.
تکه شعری از روزبه پور جعفر:
بند نافم را با دلهره و حسرت بریده اند
و شعر های گزافم انگار هر شب جمعه پریود می شوند
نمیدانم به پای تقدیر بنویسم یا پای تو
مرا که دیگر پای دویدن نیست
دیگر نه سیرابی بداد این معده ی معرق کاری شده ام می رسد
نه تو
به فریاد این دل وا مانده...
پ ن 1: قفس به کنار، آنچه عقاب را می آزارد پرواز ناهمگون کلاغ های بی پر و بال است.
پ ن 2: یه ضرب المثله که من خیلی ازش خوشم میاد البته از ضرب آهنگ و کلماتی که توش به کار رفته ، معنیشم رو هم نمی دونم.در سه روایت زیر شنیده ام و درستش را هم نمی دانم.
روایت یک:انقدر سنم دارم که تو توش یاسمنی.
روایت دو:انقدر دارم سنم که یادم رفته یا سنم.
روایت سه:انقدر سنم دارم که یاسمن توش گمه.
حمید هستم