جایی خواندم ؛ انسان در طول زندگی خود در حال بازی با چهار توپ است، توپ اول روح انسان است که شیشه ای است، توپ دوم جسم انسان است که آن هم شیشه ای است، سومین توپ خانواده انسان است که باز شیشه ای است و توپ آخر شغل انسان است ولی این توپ پلاستیکی است.

انسان در حال بازی با این توپها ست و آنها را به بالا و پایین می اندازد و می گیرد و دوباره و دوباره ... اگر یکی از از این سه توپ شیشه ای یعنی روح، جسم و خانواده انسان در هنگام بازی به زمین بخورند می شکنند و خسارتش جبران ناپذیر است ولی توپ پلاستیکی هر بار زمین بخورد دوباره بلند می شود و اصلن شکستنی نیست.انسان اگر در شغلش فراز و نشیب تجربه کند یا در بدترین حالت شغلش را از دست بدهد می رود کار تازه ای پیدا می کند ولی آیا وقتی مثلاً پای آدم را ببرند پای دیگری جایش در می آید؟

حالا شما بیا و دقیق شو ببین وقتت را برای چه بیشتر می گذاری؟ چقدر برای روحت برنامه داری؟ برای جسمت چطور؟ خانواده در قیاس با شغلت چه جایگاهی دارد؟ متاسفانه اولویت های خیلی از ما بر اساس توپ پلاستیکی است بی توجه به روح و جسم و خانواده.


 

دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال.

 دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم.

 کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کند.

مردی که گورش گم شد / حافظ خیاوی