وقتی فیتله چراغ گردسوز را پایین می کشیدکه دود نزند، از زیر پنجره سوز می آمد و صدای زوزه باد ترس دیر کردن احمد را بیشتر به جانش می انداخت.
روشا زیر پناه نور شروع کرد به پاک کردن خط آخر مشقش و غرغر کنان پرسید : بابا همیشه تا این موقع می اومد و خط آخر مشقم رو می نوشت ، تازه دیکته هم مونده.....وقتی از طرف مادر جوابی نشنید، پاکن های لوله شده سیاه را از روی دفترش پاک کرد.
طوبی نگران از لای پرده طوری پنجره خیره به در حیاط می نگریست.
ناگهان درب حیاط باز شد و پدر طوبی با سرعت پله ها را به سمت خانه طی کرد، با کفش از روی گلیم کهنه ایوان رد شد و در حالی که تنها چشمهایش دیده می شد درب چوبی خانه را چارتاق بازکرد. سلام دخترم، رضا یه دست با یه LCD رسیده آبادی، گفت احمد دیر حرکت کرده، بارش 4 تا بخاریه، رضا گفت احتمالاً برفگیر شده باشه احمد، اسب رو می برم با خودم. طوبی سیلی محکم به صورتش می زند و آماده  پوشیدن لباس هایش می شود.
پدر ملتمسانه دست روی ریش هایش می گذارد، نه طوبی جان با این حال خرابت نیا بیرون دخترم، قراره کولاک بشه، همه زحمتای احمد واسه دوا دکترت به باد میره.
پدر می رود سمت طویله تا اسب را آماده بردن کند، طوبی به دیوار کنار پنجره تکیه می دهد، پاهایش توان ایستادن ندارند، آهسته در حالی که پشتش به دیوار است می نشیند و کتاب روشا را از روی زمین بر میدارد و در حالی که از لای طوری پنجره به درب حیاط خیره است ...... بنویس دخترم، بابا با اسب آمد.........
 از زیر پنجره همچنان سوز می آید و شعله چراغ گرد سوز نیمه جان میان لاله میرقصد. 


میگم اینروزها  هم هوا آلودست هم شهر شلوغه و هم .....


از آخرین پست هام  زمان زیادی گذشته و شاید اینجا کسی دنبالم نکنه ولی گفتم  واسه دل  خودم صفحم به روز باشه.